تعبیر من، جارو کردن برگ هاست و یا اینکه لیوانی خالی به دست زیر باران بایستی تا لبریز شود. و بیش از این نیست، لذت ما از زندگی. لحظه ای را برای مردن انتخاب کن، تا زندگیت شرافتمند بشد و بتوانی خود را انسان بنامی.
آنهایی که منتظرش بودند، فانوس هایشان را برداشتند و پشت سراشیبی گم شدند. و آرام آرام نورها در تاریکی ها محو شد. و غلغله گوش به سکوت سپرد. و دیگر منظره چند آدمی نبود بربلندای تپه. تپه ای بود و آسمانی. با تعریف یک مکان. و زمان در ابدیت محو شد. با تعریف یک زمان. مولگر، اینسوی سراشیبی از زیر بته خاری بیرون آمد و لباسش را تکاند و به راه زد. بدون آنکه سهمی از مکان و زمان داشته باشد.
پس اگر باد هم مرا می سوزاند، آیا من برای سوختن بدنیا نیامده ام؟ نشسته ام. رو به پنجره و باد سیلی زنان مرا بازجویی می کند. و من فاش نخواهم کرد. اوهست.
Day after day
You burned it all away
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
- سرخوشم، ساقی جام دگری...
A generation drenched in hate.
And I see no bravery,
No bravery in your eyes anymore.
Only sadness.
آفتاب طلایی رنگ است و در تن قطرات باران می رقصد، ماسیده به برگ درختان. هزارپاره و گونه گون. سیگارم را می تکانم. آنکه را به یاد می آورم ازجنس همین آفتاب و باران و برگ است. چه شد که باهم سیگار می کشیدیم و بی هم، هم؟
Sometimes I think I'm going mad .We're loosing all we had and no one seems to
care. But in my heart it doesn't change:
We've got to rearrange and bring
our world some love
- چطور میشه چیزی تموم شه؟
درباره گردش است. و اینکه تو به پاسخ طبیعت ناباوری. درباره افکار است و اینکه انسان به واسطه افکارش چه اوج و حضیض هایی می تواند داشته باشد. درباره کلام است و اینکه کلمات فرصت من است برای تو و تو برای من. درباره نگاه است و اینکه من باورم نشد. درباره من است و اینکه همچنان تو را ادامه می دهم در موسیقیای هردم و هر لحظه. درباره گذار است و اینکه سیگار خاموش می شود چه تو کام بگیری وچه نگیری. و درباره عشق است و زیبایی شهوت و حرارت بوسه و تاریکی آن کوچه و شیشه بخار زده ماشین من و اینکه تو کنارم بودی. درباره زندگی است و اینکه معنای آن را نفهمیدم اما لب های تو تحمل پذیرش کرده بود. درباره توست. تفلسف مست من.
اینجا هـــزاران درخت پا گرفته اند، برخلاف خاک خشــــک و بر خلاف باد سرد. و معنی آن اینســت که تو هم می توانی زندگی کنی. و به تو می گوید که تقدیر نا مقدر است. وظیفه تو رشد کردن است. حتی اگر رویاهایت را می کاوند و حتی اگر بپای تلاش نو نهال تو آتش روشن می کنند. اینجا هــزاران پرنده دور از گزند افکار دیگران در اوج پرواز می کنند و قضاوت پر ازبند و زنجیر هر دینی و هر مذهبی چندان آزاد نیست که تو را از دسترس آفتاب دور بدارد. فقط باور کن این جهان توست و افسانه خدایگان ترازو بدست به آخر رســــیده. باشد که رستگار شوی.
- سیگار سر صبح، توی پارک جنگلی. روز پنجم سال کهنه.
